به یاد شهید محمدرضا امیدی
ده یازده سالم بود وقتی عاشقش شدم .اون وقت نه سال سنش از من بزرگتر بود اون نوزده سالش بود.نمیدونم چی شد بایه نگاه دلباختش شدم اولش به روی خودم نیاوردم اما وقتی بغضم روبه روش شکست وهای های گریه کردم فهمیدم کار از کار گذشته و دلم تو دستشه . روزبه روز عشقم بهش بیشتر شد طوری که دیگه همه یه جورایی بو برده بودن ولی من دست خودم نبود تاروبه روش میستادم دیگه هیچی نمیفهمیدم.تموم دلخوشیم این بود که با بهونه وبی بهونه برم سراغش . گاهی وقتی میدیم کسی دیگه اونجاست حالم میگرفت.
الان بیست سال ازاون نگاه اول گذشته ومن هنوز عاشقشم .
هنوز حس همون پسر بچه ده یازده ساله رو دارم که تا میدیدش اشکش جاری میشد.دیگه زن وبچمم میدونن من عاشقشم . بعضی اوقات با اونا میریم به دیدنش وبرای پسرم میگم که چقدر دوسش دارم واون بازبون بچگانش ازم میپرسه:بیشتر از من دوسش داری؟!!
حالا من ده یازده سال سن شناسنامه ایم از اون بیشتره من الان یه مرد سی ساله ام واون ......
رو مزارش نوشته : شهیدمحمدرضاامیدی
سن شهادت:۱۹سال
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۱۲/۰۹ ساعت 14:31 توسط مجنون
|
عشق یعنی استخوان ویک پلاک