کانال بهشت

امـــروز روز پنجـــم اســت کــه در محــاصــره ایــم !

 آب را جیــره بنـــدی کــرده ایـــم !

نــان را جیــره بنــدی کــرده ایم !

عطــش همــه را هــلاک کــرده جــزء شهــدا را

 کــه حــالا کنــار هــم در انتهــای کـــانال خــوابیــده انــد ! 

شهــدا دیگــر تشنــه نیستنـــد ! فــدای لـبِ تشنــه ات

پســـر فــاطمــــه (س) ... !

این آخرین دست نوشته ی یکی از شهدای کانال کمیل است کانالی که مسیری شد بین زمین

وآسمان.کانالی که  وقتی میخواهی بدانی چقدر با آسمان فاصله داری باید فاصله خودت با شهدایش

رابسنجی. کانالی که قسمتی دیگر از کربلای حسین است وحتما باید در زیارت شهدایش السلام

علیک  یا انصار ابی عبدالله بخوانی .

کانال کمیل یک کانال نیست یک پنجره است روبه بهشت . کانال کمیل خود بهشت است.

ســاعتهــــای آخــر ِمقــاومــتِ بچــه هــا در کــانال ، بی سیــم چــیءِ گــردانِ حنظلــه ،حــاج همــت

را خــواســت .حـاجی آمــد پــای بیسیـــم ،صــدای ضعیــف و پــر از خش خش را از آن ســوی

خــط شنیــدیــم کـــه میگــویــد ،بــاطــری بی سیــم دارد تمــام میشــود !عــراقــی ها عـن قـریب مـا

را خــلاص مــی کننـــد .مــن هــم خـــداحـافظی میکنــم.

حـاج همـّـت کــه قــادر بــه شکستــن محــاصــرهء تیـپ هــای تــازه نـَـفَـس  دشمــن نبــود ،

همــانطــور کــه بــه پهنــای صـورت اشک می ریخـت ،گفــت : بـی سیــم را قــطع نکــن... حــرف

بـزن..هـر چــه دوســت داری بگــو ! فقــط تمـــاس خــودت را قطــع نکـــن !صــدای بی سیــم چــی را

شنیـــدم کــه مـی گفــت :ســلام مــا را بــه امــام بـرســانیـــد . از قــولِ مــا بــه امــام بگــوئیــد ؛

همـــانطــور کـه فــرمــوده بــودیــد ؛حسیــن وار مقــاومت کــردیــم ،مــانــدیــم و تــا آخــریــن نفــر

جنگیدیــم... 

 ........................

پ ن

مدتیست کانال کمیل وگردان حنظله همه ی شب وروزم را گرفته . باید کاری بکنم .صدایم میزنند

 

 

+نوشته شده در شنبه 1392/06/30ساعت13:9توسط مجنون |
بازهم یک سال دیگر بی شما
بازهم یکسال بدون شما گذشت. یکسالی که همه کس در آن بود وراه داشت الاشما. ومن باز آخرسال یادتان افتادم. آقا دلم برایتان خیلی تنگ است خیلی بیشتر از همیشه . شایدچون بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکنم . دیگر بغضهایم به اشک ختم نمیشوند بلکه فقط مانند تیغی خودشان رابرگلویم فشار میدهند تا حرفی نزنم وسکوت کنم.

امسال تمام مشغله وفکر وذکرمان شد دلار وارز وسکه وقیمت پرایدوپسته!! فحشها بود که نثار دولت ومجلس وخرد وکلان میکردیم و همه سیاستمداران قهار واقتصاد دانان خبره وماهر شدیم.

امسال تحریم بودیم ازهمه نظر روحی وروانی ومادی.

اما هرچه گشتم امسالمان هم بدون شما گذشت. مولای من ما سالهاست در تحریمیم .تحریم دیدارتان ،زیارتتان لذت حضورتان.

سالهاست نرخ سکه ی محبت شما سیر سعودی داشته وما از این موهبت بی نصیبیم.

سالهاست که طی طول وعرض طریق شما سخت تر از قیمت هر ارزی شده است وقابلیت این مهم در حد واندازه هرکسی نیست.

قرنهاست محرومیم از دیدارلبخندتان و دست وپا میزنیم در منجلاب قیمت پسته ی خندان.

میبینی آقا چقدر دنیای من وامثال من کوچک شده که حتی وقتی میخواهم به یادتان باشم این لعنتیها دست از سرکلماتم برنمیدارند؟

دل تنگ مرا فقط گریه برای بدبختی ودوری خودم تسکین میدهد وبس. این کلمات مرا به سمت شما نمیکشاند باید سراغ افراد بروم .سراغ کسانی که از همه به شما نزدیکترند.باید دوباره بروم سراغ محمدرضا ومثل همیشه همه ی غصه هایم را برسر مزارش خالی کنم.

باید بروم سراغ سید عباس وعصبانیت وبرافروختگیم را در فراخنای دیدگان آرامش چند قدم مانده به مزارش کنار بگذارم.

باید بروم وغم دنیا ومافیهایش را در لبخند مسلم قنبری به فراموشی بسپارم.

آری این اسامی مرا آرام میکنند من باید با اینها باشم بدون اینها میمیرم نمیتوانم نفس بکشم .

مولا جان کاش من هم روزی کنارشان آرام گیرم تا مجبور نباشم این همه سختی را برای بودن با آنها متحمل شوم.

دعایمان کنید که فراموشتان نکنیم مولا.

آی محمد رضا، سید عباس، مسلم مجتبی محمودی پناه محمدرضا شعبانی وآی شهدا دعایمان کنید که مولایمان رافراموش نکنیم.

یا صاحب الزمان تا وقتی بیایی هفت سین من فقط یک سین دارد وآن هم فقط سکوت است.

آقا سال نوت مبارک ان شا الله آخرین سالی باشد که بی شما هستیم.انشالله که امسال سال فرجتان باشد ان شالله که از ما راضی باشید.

الهی آمین

........................

پ ن

محیط مجازی این حسن را دارد که میتوانی هرچه در دل داری بگویی بدون اینکه کسی تورابشناسد واذیت شوی.

 

+نوشته شده در دوشنبه 1391/12/28ساعت16:16توسط مجنون |
دوسال بعد!!!
بعد از بیش از دوسال امروز بازم توفیق ژیدا کردم بیام توطلائیه! خیلی خوشحالم که در عین ناباوری دوباره میتونم اینجا از شهدا بنویسم . با تمام وجودم حس میکنم این یه توفیق مجدد از طرف شهداست. الهی شکر

این برای ابراز آمدن بعد از این همه مدت!!!

ان شالله به روز خواهم شد

+نوشته شده در دوشنبه 1391/11/23ساعت9:14توسط مجنون |
نامه ای به خدا
باعرض سلام خدمت خدای خوب ومهربانم

خجالت میکشم که حالتان رابپرسم  اول به خاطر اینکه شما خیلی بزرگتر از آنی هستید که من احوالتان رابپرسم وبعد اینکه از فرط شرمساری روی حرف زدن را هم نداشتم به همین خاطر این نامه رابرایتان نوشتم.

البته ببخشید که حتی حرف زدن باشما راهم بلد نیستم  راستش رابخواهید من هنوز هم که هنوز است دعا کردن راهم بلد نیستم چه برسد به حرف زدن باشما چراکه اگربلد بودم به قول مولایم علی دعا میکردم که به من هنر چه وچگونه خواستن  را به من عطا کنید.

این را گفتم که مرا به بزرگی خودتان ببخشید.

خدای خوبم دلم برایت تنگ شده است اما روی آمدن به دیدارت را نداشتم .پنج شنبه گذشته به شهید محمد رضا گفتم که به شما بگوید دلتنگتان هستم ،نمیدانم به شما گفت یانه؟

راستش رابخواهی به سیم آخر زده ام دیگر نمیخواهم اینجا بمانم  اینجا کسی هوای من را ندارد،کسی دلش به حال من نمیسوزد ، کسی برای من تره هم خورد نمیکند.تازه قدرتان را فهمیده ام. تازه فهمیده ام که چقدر شما هوای مرا داشتید ومن....

اینجا کسی نمیداند من مریضم.به همین خاطر همه چیز برایم بد است وحال مرا بدتر میکند.خودت که میدانی سرطان هوای نفس  دارم به همین خاطر هم هست که چشمانم دیگر شمارانمیبیند وگوشهایم صدای شمارا نمیشنود تازگی ها پاهایم مرا به جاهایی میبرد که پشت سر شماهم غیبت میکنند ومن چون مریضم توان بلند شدن ندارم!!!

غذاخوردنم هم که دور از جان شما افتضاح است دیگر نمیتوانم غذاهای درست وحسابی بخورم دلم لک زده است برای شربت ونان خشک افطاری تابستان. دلم لک زده است برای برنج خشک بدون روغن ونمک مهمانی زیبای شما که خودت هم کنارمان بودید.

 خداجان!خودم رابرایت لوس کنم؟!!شماهم دلت برای من تنگ شده؟هرچند شما اینقدردور وبرت آدمهای با وفا ودوست داشتنی  مثل همین محمدرضای خودمان زیاد است که حق داری دلتنگ من نشوی.

ولی من تا دلت بخواهد دلتنگ شما هستم اینقدر که دیگر نمیتوانم حتی یک لحظه هم اینجاراتحمل کنم تازه روز به روز هم بیماریم دارد بدتر میشود پس احتیاج به تغییرآب وهوا دارم.

خداجان باعرض شرمندگی اگر میشود مراهم به پیش خودتان ببرید کنار شما باشم کاظ،کنار محمدرضا،مسلم قنبری سیدعباس کاظمی،مجتبی محمودی پناه،سید جمال ... آی که جمعتان جمع است. به جان خودتان قول میدهم نوکریتان رابکنم فقط مراهم ببرید خواهش میکنم مراهم پیش خودتان ببرید نگذارید اینجا بمانم خواهش میکنم،التماس میکنم ، به پایتان می افتم مرا پیش خودتان ببرید،رویم را زمین نیندازید نگذارید بیشتر از این خجالت بکشم.

خدای خوبم ان شاالله که جوابتان مثبت است پس اگر زحمتی نیست جواب را به شهید محمدرضا بدهید همین شب جمعه به سراغش میروم. ممنون

خداجون!خیلی دوستتان دارم خیلی خیلی خیلی

مخلص شما ....

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1389/02/15ساعت12:52توسط مجنون |
شیعه
شیعه،طایفه ایست که تا ابد غم عظیم مادری جوان را در دل دارد.

شیعه قبیله ایست که تا لحظه ظهور سرگردان دنیا در تکاپوی زیارت مزاریست مخفی.

شیعه جنسیست که هنوز از آتش کینه برافرخته شده بر باب الولایه سوزان است.

شیعه تیغیست در غلاف که منتظر دستان حیدری سرمایه خدا در زمین است.

شیعه حرفیست که درگلوی مظلومیت تاریخ هم به بغض تبدیل شده.

شیعه عزمیست که سر در پی احتزاز علم عشق در عالم عاشقی دارد.

شیعه راهیست که که تاسرندهی سرنبری.

شیعه آن نایب برحق گل زهراست که هم رنگ علی دارد و بوی یاس وحلم حسن ونور حیسن  ونشانی زعلمدار رشید عاشقی.

شیعه تیریست که در چله غیرت کشیده شده تا قلب سیاه دشمنان علی وفاطمه را بر تن نابوی بدوزد

شیعه دستیت برای انتقام سیلی دشمن زهرا

+نوشته شده در یکشنبه 1389/02/05ساعت12:9توسط مجنون |
خدایا
خدایا هروقت دلم شکست به یادت افتادم چراکه در آن زمان است که دیگر دلم غیر ازتو خریدار ندارد . پس خدایا دلم راهمواره شکسته نگه دار تا فقط متاع بازار خودت باشد.

خدایا زمانی که دور وبرم پر است از آدمهای جورواجور که هر کدام تبلور یکی از هوسها وخواهشهای نفسانی من هستند فراموش میکنم تو هستی وزمانی که همه مراتنها میگذارند تازه میفهمم اگرتنها ترین تنها شوم بازهم خداهست.پس هرگز خلوت قشنگ بینمان را از من نگیر.

خدایا بعضی وقتها که به تو فکر میکنم از سرذوق ودوست داشتن تو قلب میخواهد از جا کنده شود چراکه مهربانی ولطف تو به قدری زیاد است که مرا یارای تحمل این همه خوبی نیست.پس هرگز نعمت شکر نعمت را از من نگیر.

خدایا وقتی بادوستان تو هستم عطرت را استشمامم میکنم وآن زمان که از ایشان دورم تعفن دنیا مرا به سمت منجلاب نابودی میکشاند.پس تنها راه نفس کشیدن مرا جز استشمام عطر وجودت قرار مده.

خدایا عاشقت هستم وخودت شاهدی که از شوق این عشق میخواهم جامه تن خاکی پاره کنم  اما زمانی که میزان عشق تورا به خودم میبینم از شرم فقط اشک میریزم پس شرمم را همواره بیشتر کن.

خدایا خواستم بگویم جانم را که تنها مطاعی ناقابل است به عشق خودت از من بگیر که دیدم:

جان چه باشد که فدای قدم یار کنم          جان مطاعیست که هر بی سروپایی دارد

خدایا دنیا پر است از موانعی که تورا از من میگیرد پس خدایا هرآنچه که تورا از من میگیرد از من بگیر.

+نوشته شده در سه شنبه 1389/01/31ساعت15:19توسط مجنون |
راه من وتو

یادش به خیر خیلی وقت پیش که جوون تر بودم تو نمایشگاه عکس شهدا بایکی از رفقام شب مشغول کار بودیم،دیروقت بود وماباید تاصبح نمایشگاه رو آماده میکردیم.مشغول کار بودیم که یه آقای لاغراندام وارد شدبعد از سلام واحوالپرسی گفت که میتونه یه نگاه به عکس شهدابندازه؟ مام گفتیم هرچند هنوز کارمون مونده ونمایشگاه آماده نیست ولی بفرمایید.بنده خدامشغول نگاه کردن شدمام کار خودمونو میکردیم هیچوقت یادم نمیره وقتی دوستم بهم اشاره داد که نگاش کنم زیرچشمی نگاهش کردم دیدم داره بادندون لبشو فشار میده وبه پهنای صورت اشک میریزه عکسارو یکی یکی وباحوصله نگاه میکردبه بعضیا که میرسید مثل عزیز ازدست داده زیر لب وآروم ناله میکرد .رسید به عکس یکی از شهدا نتونست خودشو کنترل کنه های های زد زیر گریه .به بهونه آروم کردنش یه لیوان آب براش بردم پرسیدم:میشناسینش؟ گفت کنار خودم ترکش خوردتوبغل خودم شهید شد.نشستیم کنارش مثل راویای راهیان نور از هرکدوم از عکسا یه چیز میگفت دیگه سه نفری گریه میکردیم حرف آخرش تا ابد توذهنم موند که گفت:((به قول شهید همت چه جنگ باشه چه نباشه راه من وتو از کربلا میگذره)).

تقریبا دوسال بعد یه دخترپنج شیش ساله رو تو مزار شهدا دیدم که عکس اون آقا رو تو دستش داشت که نوشته بود جانباز شهید....

نمیدونم چراحس میکنم راضی نیست اسمشو بنویسم؟

                  

+نوشته شده در دوشنبه 1389/01/16ساعت13:48توسط مجنون |
1،2،3
بسم الله الحمن الرحیم

اول:عیدروبه همه دوستان عزیزم تبریک میگم امیدوارم سال خوب وپر از موفقیتی داشته باشند.

دوم:از خدا میخوام که از عمربی ارزش وبی برکت من کم کنه واگه شده به عمر بابرکت حضرت آقا اضافه کنه.زمانی که همه منتظربودندکه امسال از طرف آقا چی نامگذاری میشه ایشون بادرایت وبینش بی نظیرشون دست رو چیزی گذاشتند که مبتلا به اکثرجاموندگیها وعدم موفقیت هاست.

سوم:از خدامیخوام به هممون قدرت همت وکار مضاعف بده که خدای نکرده حرف رهبرمون زمین نمونه وشرمنده شهدانشیم.

                          

 

+نوشته شده در شنبه 1389/01/14ساعت14:10توسط مجنون |
ایامتان عید
یا مقلب القلوب والابصار:

                     قلب وچشمم را از هرآنچه غیر توست پاک کن

یامدبراللیل والنهار

  شبهاوروزهایم به بطالت وتباهی گذشته تدبیر ایام مرا به کرم    خودت در دست گیر

یامحول الحول والحوال:

   حالم بدون تو به ناخوشی کشیده شداحوال مرا با کنارخودبودن خوش فرما

حول حالنا الی احسن الحال:

  توفیق بهتریت حالت دیدارت که همان شهادت است را نصیبم بگردان

 

 

بی تو این خانه مراتنگ بود           زندگی بی شهداننگ بود

                                                                 

+نوشته شده در سه شنبه 1388/12/25ساعت10:57توسط مجنون |
غیبت!!

 

هشت سال دفاع مقدس چیزهایی داشت که هیچ وقت در هیچ جای دنیای امروزی ما تعریف نشده حتی خنده ها وشوخی ها هم رنگ خدایی داشت .مطلب زیر رو که تو سایت تبیان از قول یکی از رزمنده ها نوشته شده بخونید من باهاش خندیدم واشک ریختم:

خیلی‌ فیلم‌ بود. دست‌ِ به‌ غیبت‌ كردنش‌ عالی‌ بود. اوائل‌ كه‌ همه‌اش‌می‌گفت‌: «الغیبت‌ُ عجب‌ كِیفی‌ داره‌» جدی‌ نمی‌گرفتم‌. بعداً فهمیدم‌ حضرت‌آقا اهل‌ همه‌ جور غیبتی‌ هست‌. اهل‌ كه‌ هیچ‌، استاده‌. جیم‌ شدن‌ از صبحگاه‌،رد شدن‌ از لای‌ سیم‌ خاردار پادگان‌ و رفتن‌ به‌ شهر... از همه‌ بدتر غیبت‌ درجمع‌ بود، پشت‌ سر این‌ و آن‌ حرف‌ زدن‌.

جالب تر از همه‌ این‌ بود كه‌ خودش‌ قانون‌ گذاشت‌. آن‌ هم‌ مشروط‌. شرط‌ كرد كه‌ اگر غیبت‌ از نوع‌ اول‌ (فرار از صبحگاه‌...) را منظور نكنیم‌، از آن‌ ساعت‌به‌ بعد هر كس‌ غیبت‌ دیگران‌ را كرد و پشت‌ سرشان‌ حرف‌ زد، هر چند نفر كه‌در اتاق‌ حضور داشتند، به‌ او پس‌ گردنی‌ بزنند. خودش‌ با همة‌ چهار پنج‌نفرمان‌ دست‌ داد و قول‌ داد. هنوز دستش‌ توی‌ دستمان‌ بود كه‌ گفت‌:

ـ رضا تنبلی‌ رو به‌ اوج‌ خودش‌ رسونده‌ و یك‌ ساعته‌ رفته‌ چایی‌ بیاره‌...

خب‌ خودش‌ گفته‌ بود بزنیم‌ و زدیم‌. البته‌ خدایی‌ اش‌ را بخواهی‌، من‌بدجور زدم‌. خیلی‌ دردش‌ آمد، همان‌ شد كه‌ وقتی‌ توی‌ جاده‌ام‌ القصر ـ فاو درعملیات‌ والفجر هشت‌ دیدمش‌، باهاش‌ روبوسی‌ كردم‌ و بابت‌ كتكهایی‌ كه‌زده‌ بودم‌ حلالیت‌ طلبیدم‌. خندید و گفت‌:

ـ دمتون‌ گرم‌... همون‌ كتكهای‌ شما باعث‌ شد كه‌ حالا دیگه‌ تنهایی‌ ازخودم‌ هم‌ می‌ترسم‌ پشت‌ سركسی‌ حرف‌ بزنم‌. می‌ترسم‌ ناخواسته‌ دستم‌بخوره‌ توی‌ سرم‌.

وقتی‌ فهمیدم‌ «حسن‌ اردستانی‌» در عملیات‌ كربلای‌ پنج‌ مفقودالاثر شده‌و ده‌ سال‌ بعد استخوانهایش‌ بازگشت‌، هم‌ خندیدم‌ هم‌ گریستم‌. كاشكی‌امروز او بود تا بزند توی‌ سرم‌ كه‌ این‌ قدر پشت‌ سر این‌ و آن‌ غیبت‌ نكنم‌.

+نوشته شده در دوشنبه 1388/12/24ساعت14:6توسط مجنون |